تبليغاتX

گیتار شکسته

وبلاگ شاعرانه


  مردي خواب عجيبي ديد . او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي  از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي  را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را  داخل جعبه هايي مي گذارند.  

 مرد از فرشته‌اي پرسيد :  شما داريد چكار مي كنيد ؟ 
فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد :  اينجا
بخش دريافت است ، ما دعاها  و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.

 


 

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ  ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند  و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد :  شماها چكار مي كنيد ؟

يكي از فرشتگان با عجله گفت :  اينجا
بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان  به بندگان زمين مي فرستيم.

 


 

 مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!!

مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟

فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند  ولي تنها عده بسيار كمي  جواب مي دهند .

 مرد از فرشته پرسيد :  مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟!
فرشته پاسخ داد :  بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند :



خدايا متشكريم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:53  توسط پژمان داودی | 

ای عزیز جان

من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم

یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم

                                

                               ازغمی که میدانی با تو بودنم مرگ است

                               بی تو بودنم هرگز

                               گر بهانه این باشد من بهانه میگیرم

                               عاشقانه می میرم

 

                                                                                              

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 23:11  توسط پژمان داودی | 
FROGS
قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who
arranged a running competition.
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند.
The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.
A big crowd had gathered around the tower to see the
race and cheer on the contestants....
جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...
The race began....
و مسابقه شروع شد....
Honestly,no one in crowd really believed that the tiny
frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
"
Oh, WAY too difficult!!"
"اوه,عجب کار مشکلی!!"
"
They will NEVER make it to the top."
"اونها
هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
or: 
یا:
"toNot a chance that they will succeed. The tower is o
high" !
"هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"
The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
Except for those, who in a fresh tempo, were climbing
higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
The crowd continued to yell,  "It is too difficult!!! No one
will make it!"
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
But ONE continued higher and higher and higher....
ولی
فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه!
At the end everyone else had given up climbing the
tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,
was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟
A contestant asked the tiny frog how he had found the
strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟
It turned out....
و مشخص شد که...
That the winner was DEAF
!
برنده ی مسابقه
کر بوده!!!!!! 
 
The wisdom of this story isNever listen to other people's tendencies to be negative or
pessimistic....   because they take your most wonde:
rful
dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your
actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که
از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس:
ALWAYS be
....
همیشه....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید
!
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill
your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید!
Always think:
و هیشه باور داشته باشید:
God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونیم بکنیم
Pass this message on to 5 "tiny frogs"  you care about.
این متن رو به 5 تا "قورباغه کوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید.
Give them some motivation!!!
به اون ها کمی امید بدید!!
Mt people walk in and out of your life......but FRIENDSos
leave footprints in your heart
 In two days tomorrow will be yesterday. Today is no
special day and I have no particular reason for writing to
you... I have no news to tell you.... nor any problems to
discuss with you.... or gossip to tell you... It's only one of
those happy moments... when I thought of you... and I
would like to share these thoughts with you...
MANY SMILES BEGIN BECAUSE OF ANOTHER
SMILE...
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی
دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت.
بعد از دو روز فردا هم دیروز خواهد شد.امروز روز خاصی نیست و من
هم دلیل خاصی برای نوشتن برای شما ندارم...من خبر جدیدی براتون
ندارم...حتی مشکلی که دربارش باهاتون درد دل کنم هم نیست...یا خبری
که از کسی دیگه ای باشه...ولی یکی از لحظه های شاد زندگی منه...چون
وقتیه که دارم به شما فکر می کنم...و دوست دارم این لحظه رو با شما
قسمت کنم...خیلی از لبخند ها به خاطر یک لبخند دیگه بوجود اومدند...  

To The World You Might Be One Person; But To One
 
Person You Might Be the World.
برای دنیا شما فقط یک نفرید؛ولی برای بعضی ها شما تمام دنبا هستید.
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 19:21  توسط پژمان داودی | 

شنیده ام از لرزش صدایت،

قصه ی نفسهای تو را با من حرف می زنند

و من بر دیوارهای ترک خورده وجودت میگریم .

من زخمی شده دیوار توام که بی هیچ به ستون شکسته ات آویختم.

ببین چگونه این من سرگردان غرق در سایه ی بی روح است.

نگاه کن ببین چگونه در میان دستانت ورق می خورم.

آمده ام تنها با روزهای مچاله شده و خاطرات پوسیده

وحالاباید بردیوارهای ترک خورده وجودت جان دهم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:45  توسط پژمان داودی | 
ای زندانبان       دراین زندان تاریکت دلم پوسید mariyam talabiy

زسوز سرمایش تنم لرزید

شب و روز یکی گشته   زمانم را زدستم برد

ونا کرده گناهم در پس دیوار تهمت مرد

غذایم موش زندان خورد

شمار روزهایم رنگ زندان برد

مرا آزاد کن آزاد           مرا زندان مکانی نیست

که من از نسل فریادم

                                                          

                                                       مریم طالبی فارسانی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 22:34  توسط پژمان داودی | 
رویا تو بگو؟

دسته گل چهارده رز چه قیمتی ست؟

وقتی گلبرگ چشمهایم سایبان شبنمی

که شورش اشکی را

به تصفیه خانه قلبی

می شست

وقتی که آسمان

شعاع صداقت آفتابش را تولدی می گرفت

رز به من می خندید

رویا تو بگو

مرز کدامین فصل گمشده

آب را از گلدان ربود

گفتند: زمین جسمش وعرش روحش را،آغوش   آغوش برگرفت

گفتند :  شبنم من سالهاست رفته است

راستی رفتنی ترین دل من بود

رویا تو بگو :حالا چه قیمتی برای چهارده رز تنها مانده است

وقتی که مرده بودی                   

  یاحالا که زندهای

رویا ...... 

                                                

                                                      سکینه طالبی  فارسانی  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 21:47  توسط پژمان داودی | 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 16:41  توسط پژمان داودی | 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 16:28  توسط پژمان داودی | 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 16:17  توسط پژمان داودی | 

پیوند خورده غزل

عطر لبخندم!

که

کاشکی

دلم

واژه

واژه

قصه می رویاند

برحروف چشمانت

راز

بی خیالی

ترانه

دل من

وسرود محالهای چشم باور تو

که اشک

ناگفته ترینش بود

کاش گل کاشکی

می شکفت

عشق را

برسرمشق

چشم تو

چشم من

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:59  توسط پژمان داودی | 

 

کاش می شد شعر می شدیم

تا قضاوت چشمان تو

ما را ترانه میکرد

وگیتار هستی

پای دیوار خشتی

نوازش صدایمان می داد

کاش می شد شعر می گفتیم

کاش.......

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 1:30  توسط پژمان داودی | 
سر آغاز با سهراب مردی که احساس شاعرانه ام داد.

صدا کن مرا.

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت خزن میروید.

صدا کن مراااااااااااااااااااااااااااا

 

و تو آری تو

چشمانم جاده سبز حضور تو را در انتظار است.

تا بیایی و عصای دست شاعرانه ام باشی.

تا با هم

تا با من

کلبه ی شاعرانه ای از عشق و احساس بسازیم.

و گلستانی از شعر و ادب را چراغ راهمان کنیم. 

منتظر حضورتان هستیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 13:29  توسط پژمان داودی |